امروز اینقد حالم بده که هر دقیقه صد بار با خودم میگفتم کاشکی همون پارسال که خدا فرشته ی مرگ و فرستاد
سراغم منو با خودش میبرد...کاشکی پارسال کسی آخر شب یادش نمی اومد که از من خبری بگیره...
کاشکی همونطوری که خوابیده بودم هیچ وقت صدای زنگ گوشی رو نمی شنیدم...
باز میگم خدایا منو ببخش...ناشکری نمیکنم...شکرت به خاطر فرصت دوباره...
امروز تو مدرسه هر لحظه اشکم داشت می اومد و باز خودمو کنترل میکردم
خدایا هیچ وقت فک نمی کردم اینقد بنده ی ضعیفی باشم...ولی هستم...
بخاطر مشکلاتی طی این دوهفته سومین بار بود که شکستم و واقعا از ته دل گریه کردم...
خدایا کمکم کن!
برچسب:
نویسنده: پرهام صمیمی