خودشو معرفی کرد و ماجرایی رو که شنبه پیش اومده بود از زبان عرشیا تعریف کرد
گفت تو رو خدا اجازه بدین فقط سر کلاس بشینه
این اگه از مدرسه اخراج بشه معلوم نیس چه بلایی سرش بیاد
دیگه بزرگ شده و من نمیتونم همهجا کنترلش کنم
اینجا حداقل مطمئنم کجاس و جاش امنه...
چقدر حرفاش مث یک پتک تو سرم فرود می اومد...
چقدر از چهره ناراحتش شرمنده شدم
اصلا قرار نبود هیچ کس اخراج بشه
فقط یک تهدید در حد کلاس بود که بچه خیلی اونو جدی گرفته بود...
مادر عرشیا رو آروم کردم و بهش اطمینان دادم که این کارو نمی کنیم
مادرش چقدر نگران بود و بنده خدا چقدر تشکرکرد...
مدرسه خوب پیدا کردنی نیست...ساختنی س
من اگه تونستم این دانش آموزا رو بالا بکشم درسته و گرنه بچه های خوب و درسخون که خودشون تکلیفشونو میدونن
این هفته عرشیا جای من رو صندلی می نشست آوردمش جلوی کلاس پیش خودم
این هفته عرشیا خیلی بهتر بود!